این اواخر دیگه نفسهاش به شماره افتاده بود و نمیتونست راه بره . انگار که خودشو به زور رو زمین میکشید . قطارمو میگم .

یاد روزایی که تازه خریده بودمش به خیر .

 

دوستان عزیز به خاطر یک سری مسائل ناچار شدم مطلب راجع به قطار و خرابی و  . . . بردارم . لطفا ببخشید . ولی عکسها رو بر نمیدارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یاد خاطره های قشنگم به خیر . . .  کاش از بقیه اجراهامونم عکس داشتم .

البته دوستان اجازه بدید که یک سری چیزهای نگفته رو هم بگم . نمیدونم باور میکنید یا نه ؟ ولی اگه توی یه روز بهترین خبری رو که ۲-۳ سال منتظر شنیدنش بودید و بدترین خبری رو که اصلا منتظر شنیدنش نبودید بهتون بدن چیکار میکنید ؟ یه جور احساس غریبه که برا من هم رخ داد و اون روز امروز بود . چون امروز بعد از اون خبر بد تونستم موافقت سازمان و برای انتقالیم بگیرم و نامشو بهم بدن . چیزی که ۳ سال منتظرش بودم . میخواستم باهاش پوزه کساییکه سعی داشتن منو از گردونه بیرون بندازن و به خاک بمالم نمیدونید چه قدر لذتبخشه کاری کنی که یه عده که چهار چشمی دارن نگات میکنن و همه دارن تا حد مرگ  تلاششونو برا دک کردن تو میکنن و سر کار بذاری آخر هم نتیجه ۱۸۰ درجه با اون چیزی که اونها میخواستن فرق کنه و حسابی دمشونو بذارن رو کولشونو در برن . آخ چه لذتی داره .خلاصه امروز روز خیلی عجیبی بود . اما هنوز بغض گلومو ول نمیکنه . . .

 

 


 

نوشته شده توسط شقایق خان زادی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت